محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
214
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
كه زردشت از پشتش آمد پديد * شده قفلهاى جهان را كليد مع التاء پيخست « 1 » - [ بفتح باء و سكون ياى حطى و سين مهمله و ضم خاى معجمه ] در نسخهء وفائى بمعنى گرفتار و عاجز كرده شده آمده و در نسخهء ميرزا بمعنى متعفن باشد و محبوس و بندى را نيز گويند و مؤيد معنى اول عسجدى « 2 » گويد : شعر « 3 » شادى « 4 » و بقا بادت و زين بيش « 5 » نگويم * كاين قافيهء تنگ مرا نيك بپيخست « 1 » و در فرهنگ بمعنى چيزى كه زير پاى نرم شده نيز باشد و بمعنى ديوارى كه بيخش كنده باشند نيز آورده . پرداخت - يعنى خالى كرد و فارغ گشت و ساخت و آراست و جلاداد و مرتب گردانيد . مثال معنى اول را ناصر الدين « 6 » بجهء فرمايد : بيت رايت عشق معنوى افراخت * دل ز سوداى ماسوا « 21 » پرداخت مثال معنى دوم شيخ نظامى فرمايد : بيت ميزبان چون ز كار خود پرداخت * بيش از اندازه پيشكشها « 7 » ساخت مثال معنى سوم خواجوى كرمانى گويد : بيت همه شب با خيال دوست پرداخت * دوائى غير درد دوست نشناخت مثال معنى چهارم « 8 » رودكى گويد : شعر بهشت آئين سرائى را بپرداخت * ز هر گونه در آن تمثالها ساخت مثال معنى پنجم « 9 » عماد فقيه فرمايد : بيت كه پرداخت آئينهء روى تو * كه از مشكتر ساخت گيسوى تو پنجنگشت - تخمى است كه بشيرازى تخم دل آشوب خوانند و فنجنگشت معرب آنست و به عربى ذو خمسة اصابع و ذو خمسة اوراق گويند . كذا فى الاختيارات . چون آن را در زير دامن بخور كنند كثرت شهوت را كم كند چنان كه « 10 » شيخ عطار گويد : شعر هست از شهوت اگر دارى گزند « 11 » * بوى پنجنگشت جوعت سودمند « 12 » و در يكى از نسخ به نظر رسيده كه دافع تشكينست ( ؟ ) . پاىخوست و پاىخست - [ هر دو بفتح خاء معجمه . به وزن پاى بست ] بمعنى زمينى يا چيزى باشد كه به پا كوفته باشند . مثالش شمس فخرى گويد : بيت « 13 » بو اسحاق « 13 » آن شاه عادل كه باشد * بپاى علوش زحل پاى خست و حكيم اسدى نيز گويد : بيت فراوان كس از پيل « 14 » شد پاى خست * بسى كس نگون ماند بىپا و دست پسادست - بمعنى نسيه باشد . مثالش ابو شكور گويد :
--> ( 1 ) « س » : بيخست . ( 2 ) اصل : عنصرى . ( متن تصحيح قياسيست ) . ( 3 ) كلمه از « ن » است . ( 4 ) « س » : سادى . ( 5 ) « س » : اين بيش . ( 6 ) بجز « ن » : ناصر . ( 7 ) « س » : بيشكشها . ( 8 ) « س » : جهارم . ( 9 ) « س » : پنجم . ( 10 ) اصل : چنانچه . ( 11 ) « س » : كرند . ( متن از « ن » است ) . ( 12 ) در فرهنگ جهانگيرى شاهد ذيل از يوسفى طبيب آمده است : كند چون دود پنجنگشت را زن * به زير خود كند كم شهوتش را و گر مردش كند در زير خود دود * برانگيزد زور و قوتش را ( كذا ) . ( 13 ) كلمه در « س » نيست . ( 14 ) « س » : بيل . ( 21 ) ماسوا ، بكسر سين . يعنى آنچه جز آنست .